لسان الملك سپهر

285

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

آن گوشت را از ايشان بربايد و سه نوبت بدان گوشت درآويخت و ايشان بكشيدند و اين حال را به فال بد گرفتند و هم در زمان قبيلهء عبسيين را از پيش روى ديدند كه به سرعت در مىرسيد آن مرد با رياح گفت : تو از شتر فرود شو و خود را به گوشه [ اى ] پنهان بدار و من اين مردم را چندان اغلوطه مىكنم و مماطله مىدهم كه ديگر ترا نيابند . پس رياح از شتر به زير شده و نعلين خود را از پاى بيرون كرد و يكى را بر ناف خود نهاد و آن ديگر را بر پشت و سخت ببست و به جانب تلى گريخته به سوراخ روباهى در رفت . چون عبسيين برسيدند شترسوارى را بديدند و با او گفتند راست بگو كيست آنكه رديف تو بود و به كجا گريخت ؟ آن مرد بعد از آنكه لختى مماطله كرد گفت : راستى خواهى رياح بود . چون اين سخن بگفت حصينان با مردم خود گفتند : شما بمانيد تا ما تاختن كنيم و خونى خود را به دست خويشتن بكشيم و از دنبال رياح بتاختند و چون راه به دو نزديك كردند رياح كمان را به زه كرد و تيرى بسوى حصين بن شاس بن زهير فرستاد و او را بكشت . حصين بن اسد بتاخت و نيزهء خود را بر نافگاه رياح بزد و آن نعل كه بر نافگاه داشت از زخم نيزه حاجب آمده و اسب حصين بن اسد در گذشت و برو درآمد و رياح فرصت يافته تير ديگر به دو زد و هم او را بكشت و بدويد و نيزه هر دو تن را برگرفته بگريخت . عبسيين چون اين بديدند از دنبال او بتاختند و نتوانستند به دو رسيد ، پس رياح به سلامت برفت و عبور او به خانهء انمار بن بغيض افتاد و چنان تشنه بود كه جان بر لب داشت پس به كنار آبگاه آمد تا شربتى بنوشد . در اين وقت زن انمار به كنار چشمه آمد و طمع در مال رياح بست و با او گفت : مال خود را با من گذار . رياح گفت : مرا مهلت ده تا كفى آب بنوشم . آن زن گفت : نمىگذارم . رياح كارد خود را بكشيد و او را بكشت و خود را سيراب ساخته اين شعرها بگفت و به قبيلهء خويش رفت : بيت قالت لى استأسر لتكتفنى * جبنا و يعلو قولها قولى ابت و اجرى من اسامة او * منّى غداة وقفت للخيل